امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

نذري ديروز

باز محرم شدو دلها شکست از غم زينب دل زهرا شکست باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست آب در اين تشنگي از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست قاسم وليلا همه در خون شدند اين چه غمي بود که دنيا شکست محرم ماه غم نيست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسين است سلام عسلم ديروز بابايي رفت زيارت امام حسين (ع)، موقعي كه ميخواستي دنيا بياي يه نذر كوچولو براي سلامتيت كردم هرسالهاداش ميكنم .تصميم گرفتم درستش كنم اونم به تنهايي بين خودمون باشه ها تا قبل از اينكه دنيا بياي كه من پيش پدرجون كار ميكردم زياد اهل آشپزي نبودم وقتي كه دنيا اومدي كه هيچي بلد نبودم الان كه شما سه سال و نه ماهته ماماني موفق شده تا حدودي آشپزي ياد بگيره ...
11 آذر 1390

سنجش بينايي

پسر گلم ديروز سنجش بينايي توي مهد كودك داشتين.كه من بيرون خيلي كار داشتم سريع خودمو به مهد رسوندم كه پيشت باشم بگذريم از اينكه قرار بود دكتر ساعت سه بيان و تا يه ربع به پنج تاخير داشتن و از سروصداي بچه ها داشتم ديوونه ميشدم. خاله سيما هم يهو بهم خبرداد كه فرداش ميخان برن تبريز و امشب ميان خونمون كه من ميخواستم اساسي دعوتشون كنم اما شوهر خاله سيما كار داشتن.خلاصه اينكه سنجش رو انجام داديم و سريع اومديم خونه چه باروني بود همون روز. اينم كارت سنجش بينايي بعد از سنجش سريع اومديم خونه و يه چيزهايي هم براي شام تدارك ديديم و خاله سيما اومد خونمون و براي آخرين بار از خونمون وبش رو آپ كرد .الان هم رسيده خونه ولي اينترنتش قطع ش...
1 آذر 1390

اميرحسين و مهدكودك

اي امير حسين شيطون دوباره شروع كردي به نق زدن كه من مهد كودك نميرم اين همون حالتيه كه ميگه نميرم مهد و جالب اينجاس كه وقتي خونه اي اين حرف رو ميزني و مرتب نق ميزني كه نميري. وقتي پات به مهد ميرسه تا تيچرت رو ميبيني يه گودباي ميگي من در عجب ميمونم كه تا نيم ساعت پيش يه قشقرقي داشتم باهات سر مهد رفتناما حالا بدو ميره سر كلاس اونم با خنده؟؟؟ اما خوب جاي شكرش باقيه كه تظاهريه در كل دوست داري بري اما برام ناز ميكني اي شيطون تو پستاي قبليت در مورد برف نوشته بودم امروز موفق شدم بعد ازيه عالمهكلنجار رفتن با پادشاه بزرگ اميرحسين خان به حياط بريم و عكس بگيريم هر چند كه برفها آب شدن اما خب بدك هم نبود اولش كه من ه...
25 آبان 1390

سلام بر وارث غدير

بوی خوش بهشت از کنار آن آبگیر، یعنی غدیر عرشیان و بهشتیان، جان ها را می نوازد این چه بوی خوشی است که حتی پس از عبور صدها سال هنوز فضای جان مشتاقان را می نوازد. غدیر تکرار اولین است در کلام آخرین، همان کلام نورانی که در اولین پیام، علی را به برادری و وصایت خواند و در غدیر، اعلام ولایت و امامت او را فرمود. مهر بی مثال از آفتاب، نورانی تر و گرما بخش تر، صبحگاهان به اشارت او سر از خواب بر می دارد. ستارگان آسمان نیز وامدار نیم نگاه اویند و ما هم جرعه نوش جام ولای آن بزرگ، آن عزیز، آن مهربان تر از پدر، آن جاری از باران و آن خوب تر از پاکی که: شرف، بازوت گیرد تا بخیزد محبت، آب بر دست تو ریزد چه گویم مهربانی مادر توست نگاه راستی در...
23 آبان 1390

اميرحسين متعجب از ديدن برف!!!!!!!!!!!!!

پسر گلم ما تقريبا يه هفته اي تهران نبوديم رفته بوديم براي مراسم خاله سودي كه نتونستم قبل از رفتن آپ كنم. ديشب برگشتيم وقتي رسيديم در خونه با تعجب به اطراف نگاه ميكردي هي ميخواستي يه چيزي بگي ولي با تعجب نگاه ميكردي كه چي شده ما نبوديم از تاكسي كه پياده شديم.يهو گفتي مامان برف اومده snow اومده اينقدر هيجان زده بودي تا من در حياط رو باز كردم يه گوله گنده برف برداشتي و كوبيدي تو صورت من منم از اين كارت خوشم اومده بود شروع كرديم تو حياط برف بازي خلاصه كلي حال داد با پسرم برف بازي. امروز صبح هم با يه التماس به مهد رفتي نه اينكه چند روز خوش گذشته بود وحسابي بازي كردي فكر ميكردي مهد تعطيل شده. اميرحسين ميخواستم ببرمت تو حياط ازت عكس بگ...
22 آبان 1390

باران و اميرحسين

باز برای آسمون از راه رسید یهمهمون یه ابر چاق سیاه با خنده های قاه قاه ابرِسیاه شیطون دوید توی آسمون نشست کنار خورشید دامنشو روش کشید آسمونو سیاه کرد خنده ای قاه قاه کرد خورشید به ابر نیگا کرد پرنده رو صدا کرد پرنده زود پر کشید رفت تا به ابرک رسید پاهاشو قلقلک کرد به خنده هاش کمک کرد ابر سیاه هی خندید اشک چشاشو ندید خنده ی ابر بارون شد خورشید خانوم خندون شد سلام پسر گلم.خوبي امروز برا خودتون از طرف مهد رفتين سرزمين عجايب تو اين هواي باروني خلاصه اينكه با يه شوق و ذوقي صبح راهي مهد شدي. داشتم توي فايل عكسات يه...
8 آبان 1390

هواي باراني

باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه يادم آرد روز باران گردش يك روز دیرین خوب و شیرین توي جنگل هاي گيلان كودكي ده ساله بودم شاد و خرم نرمو نازك چست و چابك با دو پاي كودكانه مي دويدم همچو آهو مي پريدم ازلب جوي دور ميگشتم ز خانه مي شنيدم از پرنده داستان هاي نهاني از لب باد وزنده رازهاي زندگاني بس گوارا بود باران وه چه زيبا بود باران مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني بشنو از من كودك من پيش چشم مرد فردا زندگاني خواه تيره خواه روشن هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا قيصرامين پور- روحش شاد پسر نازم من اين شعر رو خيلي دوس دارم و كلي خاطرات كودكي باهاش دارم.هر وقت ميخونمش ميشم بچه 10 ساله ديروز .يادش بخ...
6 آبان 1390

مامان بچه هاي كلاس موسيقي

راستي اين عكس مربوط ميشه به پست تولد ارسام مامانا اومدن تو سالن كنار كلاس عكس انداختن ............ البته دو تا از مامانا تو اين عكس نيستن يكي كه نازي جون مامان ارسام داره عكس ميندازه از ما يكي هم نيومده بود اون جلسه. پونه جون مامان رادين. ...
3 آبان 1390

مهد كودك

ميرم مدرسهميرم مدرسه جيبام پر فندق وپسته پسرك من نميخوره غصه اون ميتونه بره به مدرسه اين عكس مربوط به سال تحصيلي 90-89 روز جشن كريسمس، شما رو پاي پاپا نوئل نشستي اينجا هم با بچه ها رفته بودين سرزمين عجايب كلي خوش گذرونده بودين امسال هم برا خودت مردي شدي و ميخاي سال تحصيلي خوبي داشته باشي در حال رفتن به مهد اينم يه عكس خوشگل با عمو حميد .ديشبعمو حميد باعمه فاطمه رفتن چين ،چقدر از الان دلمون برا عمو حميد و عمه فاطمه تنگ شده ديشب كه خواستي بخوابي عمه تو رو خوابوند شب قبلش هم به عمه فاطمه گفتي بيا پيش من بخواب امروز صبح كه از خواب پا شدي گريه كردي گفتي كو عمه فاطمه كجا رفته.ديشب به عمه فاطمه ميگف...
30 مهر 1390